همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی |
خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟
مرا بيآنكه خود خواهم اسير زندگي كردي.
خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در
اين دنيا چه دشوار است.
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است
و از احساس سرشار است.
دوستان بزرگوار
پرودگار عالميان، لطفش را قرين ما ساخت تا زائر كوي پاكان و صالحان درگاهش در سرزمين عراق شويم. خرسند بوديم كه پا در دياري ميگذاريم كه هنوز خاطره كربلا و نينواي سال 61 هجري را در خود دارد و هنوز نشانههاي بسياري از امامان معصوم شيعه را به يادگار نگاه داشته است.
دريغ كه كوتاه انديشان و مردم ستيزاني كه جز زبان خشونت و گلوله را نميفهمند، باز با انفجاري ديگر، زمين عراق را به خون آغشته ساختند و اين بار كاروان زائران ايراني و همراهان من بودند كه در برابرم جان باختند.(مادرعزیزم و دو خاله و پسرخاله مهربانم)
در ايامي كه مهمان بيمارستان و بستر بودم، لطف شما دوستان بود كه مرهمي بر زخمهاي جسم و روحم بود و آرامش بخشي اندوه فراق بستگانم.
شايسته است كه سپاس و احترام خويش را نثار همه شما كنم كه تسليبخش بنده بوديد و از خداي خوبيها پايان خشونت و نيل به آرامش و عظمت دنياي اسلام در پرتو عنايات حضرت وليعصر (عج) را آرزو ميكنم.
انتظار ، حس غریبی است ، از یک سو تلخی فراق و از دیگر سوی امیدوصال . با تمامی تلخی و سختی ،حس شیرینی است، حسی که ارزش واقعی وصال را صد چندان می کند . منتظر خواهم ماند تا به همگان وفاداری خویش را ثابت کنم ، وفا به پیمانی که با خود بستم ، وفا به عهدی که با تو ولی بدون تو بستم . خواهم ماند تا خورشید چشمانت نور ملکوتی خویش را در کویر چهره ام ساطع کند، خواهم ماند تا جوانه وصال در شوره زار دلم شکوفه زند . چه خوش است به امید چنین روزی زنده بودن..
ترا من چشم درراهم
دوستی برتر از عشق
دوستی شمعی است فروزان که افروختن آن از سوختن است.
سوزشی که گرما بخش و نور افروز دلهای تنهاست.
سوختنی که نشان از دل سوخته دارد.
دوستی محفلی است گرم و مهربان
که آرام بخش فریادهای بی صداست..
نای ناله های در گلو نهفته است.
دوستی دعوتی است به حریم حرم مهر و صفا..
وجودی که دلگرم می کند دلهای از یاد رفته را !
دوستی عشقی است بدون چشمداشت...
بدون غم !!!!
بدون حسادت و بدون قید و بند ..
دوستی محرمی است که محبت را زمزمه می کند.
خسته ی در راه زندگی مانده را ، یاری می کند..
امید و نشاط می دهد...
روح را نوازش می دهد ، بدون آنکه آن را متلاطم سازد!
بدون آنکه ضر به های خرد کننده وارد آورد!
و بدون آنکه ، بی دلیل ، ترا ترک گوید.
دوستی همیشگی است... همچنان که وفا ماندنیست .
دوستی پلی است به دنیای زیبای یگانگی ...
دستی مهربان است که دستهای ترا به گرمی می فشارد.
امید را در رگهایت جاری می سازد..
و شوق زندگی را بروی چشمان نا امیدت ، به نمایش می گذارد.
خستگی را از روحت می زداید...
و آواز مرغکان نغمه خوان هستی بخش را در گوش هایت جاری می سازد.
بدون چشمداشت...
بدون قید و بند...
دوستی دستی است که همیشه به سویت گشوده شده ..
حتی اگر سالهای بی خبری را پشت سر گذاشته باشی.
دوستی نعمتی است که دنیایت را شاد میکند ،
شادیت را افزون ،
فزونیت را بر قرار و برقراریت را پایدار
لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،دلت توی حلقه های موی من است.
نمیخواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی موّاج لیلی را نمیخواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای ِعسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزارسال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دست هایم پل است. پلی که مرا به و می رساند. بیا و از این پل گذز کن.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود.![]()
رنجها از دوست دیدم طعنه از دشمن شنیدم
دشمنم هرگز نفمهد آنچه من از دوست دیدم
من عاشق هیچ كس نیستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی... آه كه چه حالی دارد. میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد. عاشق دلباختن با یك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام. عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت. غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشید. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم. به سرزمین خیال می روم و از عشق مینویسم. از احساس خوب
عاشق بودن. من عاشق این احساسم.....
امروز میخواهم از صدای دل در سایه اشکهایم چند کلامی گفته باشم ، صدای دلهایی که کاش فریاد می شدند ، دلهایی که گرچه گرفتار بودن مانده اند اما همیشه انتظار را منتظرند ، احساس عجیبی دارم ، احساسی که میدانم تو را نیز هر چند صباحی ، آماج تیرباران اشکهایش کرده است ، احساس دلگرفتگی ، دلتنگی ، دلواپسی ... احساسی که انگار گلبوته ای است که یکسال آبش نداده اند ، احساس غروب آرزوها ، غربت دیدارها ، چه میگویم ... ؟ دلم از دلهایی گرفته که چشمها را می نوازند اما هزاران خنجر در پشت سر دارند ، حرفهایی که سبدها واژه قشنگ در کوله بارشان به امانت گرفته اند ، اما زخمها را هیچگاه مرهم نبوده اند ... آری دلم از دورنگی ها گرفته ، دلم از آنها گرفته که دنیا را میعاد نقش بازی انسان میدانند حال آنکه نقاشی ها را هیچگاه نفهمیده اند ... دلم از آنها گرفته که دوست نبوده اند اما دوستی ها را ارث همه وجود خود میدانند ... چرا اینگونه ایم ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|