تبليغاتX
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی
 

صاعقه

عشق ، صاعـقـه است ، سفیری است  که

   از همسایـگـی ِ خدا می آید ؛

   ناگـهـــان  می جهد ،

   و بر  کویرستان ِ دل ، فـرو می نشیند .

   عشق ، صاعقه ای است که سائقه  می شود ...

   و لطافت ِ باران :

   ثمره ی صاعـقـه است

 

  نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه
دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه
فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه
تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه
گلی،باغی،بهاری،گلشنی،چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه

  نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

 

فدای خانه در بسته ات شوم مجنون


به هر طرف که نظر می‌کنم بیابان است!

  نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

بیستون عشق و تیشه فرهاد

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است

 که در شکاف کوه افتاده است.


مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.

دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.

هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد.

 و جهان تلخ می شود.


تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که

تا عشق هست ، شیرین هست.


عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها

تیشه از پس آن بر می آید.


روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان

ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند

 که این بیستون فرهادی داشت.


***


ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم

 بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛

از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ،

قند و عشق، عسل . شیر و شکر قند و عسل عشق ،

نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.


خسرو ما اما خداوند است.


ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.


ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه

 سنگ و صخره می زنیم.


ما به عشق این خسرو ...


و گرنه شیرین بهانه است.


***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.


ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم

به ما بخندند آنها که نمی دانند

خسرو ما چقدر شیرین است .

  نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

 

نکته ها هست ولی محرم اسرار کجاست

  نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

چشمها مرده اند
زیر باران
در آن نمناكی سرشار از طراوت
قدم زنان، جاده را می پیمود
باورش نمی شد كه روزگاری، چشمها نیز بمیرند
همیشه می شنید كه:
چشمها دروغ نمی گویند...........
اما این روزها، او چیزی جز این می دید
چشمها هم، نقش بازی می كنند
چه ورطه خوفناكی است!!!!!
او، دست وپا زنان
        در این تلاطم واین همه واهمه
                                    فقط نگاه می كرد
دیگر نمی دانست چه باید بگوید
خسته بود از این همه دورنگی ها
از این همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها
آینه را از جیبش در آورد
نگاهی انداخت
هیچ نمی دید
هیچ چیزی در آینه نبود
بوی تنهایی وسكوتی تلخ می آمد
آینه، شفاف نبود
شاید آینه هم، نقش بازی می كرد برایش!؟
بشكن.........بشكن آینه را
بگذار غبار از آینه زدوده شود
بگذار این همه غبار وتاریكی، شكسته شود
آینه را بر زمین می زند
اما نمی شكند
آه باورش نمی شد
این آینه نبود
كه اگر بود، می شكست
باران می آمد و بر صفحات به ظاهر شیشه ای، می خورد
كم كم، محو شد
بارن زدوده بود غبارش را
اصلا، فقط غبار بود وبس
آینه، نبود
كه اگر بود، می شكست
باران هنوز می بارید واو همچنان در زیر باران می رفت
دیگر چیزی با خود نداشت
در جستجوی دیدگانی می رفت تا به او زندگی بخشد
نمی دانست كه می تواند بیابد یا نه!؟
اما می رفت
دیدگانی می خواست كه چونان آینه، بی غبار وحقیقی باشند
اما می ترسید
می دانی از چه؟
از این كه زمانی برسد كه آینه ها هم مانند دیدگان، بمیرند ودروغ بگویند
دیگر نمی شناخت چشمهایی را كه جان داشته باشند وبی غبار
شاید چشمهایی بیابد كه چونان آینه باشند واو در آن، خود را ببیند

نه دیگری را
آینه ای می خواست كه دیگری وخود در آن یكی شوند وفقط یك چیز را ببینند در آن
نه چیزی بیشتر ونه كمتر

  نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

بمان نرو دیگر زمان زیادی نمانده است باید کمی ستاره ببینیم در آسمان باید نهال خنده بکارم به روی لب تا انتهای خط راهی نمانده است تیک تاک عمر من آه.. ای دقیقه های عجول و فراری ام رخصت نمیدهید ؟ بر من چه کارهای زیادی که مانده است زین خیل آرزوی فراوان دور دست ناگه چه دیر شد زین فرصتی که نمیآیدم به دست آخر کجا شدند ایوان و چای و حوض و آن کودکی که پر از خاطرات سبز از دست رفته اند ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو .. باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک ایینه ، خنده های من از یاد برده است باید دوباره بیابم نشان عشق گویی که سالهاست من با کسی ، که نه گویی که با خودم من قهر بوده ام دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر در انتظار چه ؟ خود نیز مانده ام بی پرده با تو بگویم عزیز دل یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام در این زمانه آدم بزرگها من سخت گشته ام گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب از لذت نشستن در حوض لحظه ها چیزی نمانده است باید شروع کنم حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام یک نقطه مینهم اینک منم برپا و استوار در اغاز خط نو خوش خط تر از گذشته آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام بد خط ، سیاه ، خط خورده کسی را گناه نیست اه ای خدای من از دفتر حیاتی چند برگ عمر من چند صفحه مانده است ؟ دیگر گلایه بس باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای تا هست دفتری تا مانده برگ نو باید تمام ورق های رفته را خط خورده یا سیاه دیگر زیاد برد دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم یک جعبه ابرنگ و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات ابی اسمان سرخی به گونه ها زردی به اتش و سبزی به زندگی اینک منم قلم به دست خطاط لحظه ها نقاش عمر خود ساعت نماند و رفت در این دو روز عمر پیروز ان کسی که در دفتر حیات تکلیف هرچه بود این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت…. تقدیم به او.... "

  نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM