همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی |

زماني عشقي بودي براي بودن
و حال آرزويي براي رفتن
نه هستي كه به بودنت دل خوش باشم و نه نيستي كه به فراموشي بسپارمت
ولي ميدانم و يقين دارم كه چشمان تو روزي خانه من بود و همه چيز من در تو خلاصه ميشد
حتي مرگم ................
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد
بهت چی گفت؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت ،
نکنه غصه بخوری...
من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی.
توکوله بارت عشق می زارم که بگذری،
قلب می زارم که جا بدی،
اشک می دم که همراهیت کنه،
و مرگ، که بدونی بر می گردی پیشم ... .
گمگشته سخت شيدايي كوچه وخيابانهايي، نمي داني به كجا روي و به كجا بگردي. نفرين نفرين به كساني كه مرا به روز انداختند. مگر چشم از زبان صادقانه سخن نمی گوید؟ مگر نه اشک زیباترین شعر و بی تاثیرترین عشق و گدازانترین ایمان و داغ ترین اشتیاق وتب دارترین احساس و خالصترین گفتن و لطیفترین دوست داشتن است. که همه در کوره یک دل به هم امیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند . نامش اشک؟
گریستن یعنی تجلی طبیعی یک احساس.
حالتی جبری و فطری از یک عشقِ, یک رنج, یک شوق یا اندوه, چیزی دیگر.
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديد ولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
بارالها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
درس غم
چون شوم خاک رهش دامان بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هر کس می نمایاند چو گل
ور بگویم باز پوشان باز پوشاند زمن
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند زمن
او بخونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم ازو یا داد بستاند زمن
گر چو فرهادم بتلخی جان بر آید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز می ماند زمن
گر چه چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجانم خاطر نازک برنجاند زمن
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
گو به چیزی مختصرچون باز می ماند زمن
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من

دلم باران مي خواهد
و قدم زدن در باران
و گريستن همراه با آسمان
...
...
و دلم او را مي خواهد
و اينكه بر زبان دوست داشتنش را جاري كند!!!!!!
...
...
دلم تنهایی میخواهد
و انکه جائی باشم که تنها
من باشم و خدای من
عاری از هر مخلوق دیگری!!
...
...
ميبيني؟ دلم چه پر توقع شده اين روزها
...
مرا به كدامين راه ميبرد اين دل ؟!
خدا داند. ...
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|