همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی |

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است
خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است
به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی
اين پيامیاست که از دوست بهيارآمده است
شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد
آرزويی است که از دوست به يار آمده است
گل نسيم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش ومگوزدی که امروزخوش است
شعر از خيام
عيد نوروز نو شدن دمادم فلسفه بقاي عالم امکان است و رمز پايداري و پيوستگي عالم خلق، در جهان آدمي نيز، تذکر يافتن دمادم و هميشگي به حقيقت وجود انسان که نفخه رباني است و سرشت انسان که محبت خداوندي است، رمز حيات و درک فتوحات قلبي است.
همآوايي انسان با نوروز بهار، تجديد حيات باطني اوست و نوروز آدمي، طلب بهترين و برترين حال ها از خداوند است تا انقلاب عميق در جان آدمي، به تحول حال او به احسن حال منجر شود.
يا مقلب القلوب والابصار؛ پروردگارا تو مقلب القلوب و الابصاري كه قلبها را به سمت كمال دگرگون مىسازي و چشمها را به سوى خود مىدوزي. قلبها چون كرات دگرگون مىشوند؛ ولى پس از دگرگونى، بايد استوارى يابند؛ اگر قلوب دگرگون شدند و سپس بر دين الاهى استوار گرديدند، ابصار نيز چنين مىشوند؛ زيرا ابصار فرمانبردار قلوبند، پس مددمان کن.
يا مدبر اليل و النهار؛ ليل و نهار نماد ظلمت و نورند. اگر تو شب و روز را تدبير مىكني، ظلمت و نور را هم مىآفريني. پس فقط تو مىتواني چنان تدبير كني كه پرده ظلمت از روى دل كنار رود و نور معرفتش بر آينه قلب بتابد.
يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال؛
پروردگارا؛ تحويل حال به احسن الحال همان تغيير سوء حال انسان به حسن حال الهى تو است؛ و اين تغيير وقتى تحقق مىيابد كه:
از پليدى گناه رهايى مان دهي، زيرا بدترين حال انسان و پست ترين مقام آدم هنگامى است كه در باتلاق گناه فرو مىرود.
انجام واجبات را چون چراغى فرا راه ما قرار دهي تا ما را به سوى حسن حال الهى رهنمون شود. زنگار صفات پليد را از آينه دلمان بزدايي تا سوء حال ما به حسن حال نگار تبديل شود.
خدايا شکر ايام شادی و نشاط را نصيبم کن.
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله شاديوشوراست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
آرزو ميكنم سالي پر از صفا و صميميت و پر از معنويت براي همه بخصوص جوانان اين مرزوبوم باشد .
در قید غمم خاطرآزاد کجایی؟
تنگ است دلم قوت فریاد کجایی؟
گر همنفسی تا نفسی شاد برآرم.!
مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجایی؟
ای ناوک تاثیر که کردی سفر از من!
میخواست تو را ناله به امداد کجایی؟
با آنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی!
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟؟؟
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندان شان توجیهی بیاورد. مرد گفت: من همیشه سعی کرده ام در زندگی به خدا معتقد باشم. همسرم هم همین طور! اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسائل اخلاقی بی اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده اند. چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خالق کاینات معتقدیم دچار این مشکل شده ایم؟ شیوانا از آنها پرسید: ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید!
مرد با تعجب جواب داد: این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل آن اتاق های بزرگ با پنجره های بزرگ اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم آن سو حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است!
شیوانا با تعجب پرسید: درون این خانه بزرگی که گفتی چه قدر خدا دارید؟
زن با تعجب پرسید: منظورتان چیست! مگر می توان درون خانه خدا داشت؟
شیوانا گفت: بله! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم. برایم بگوئید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشتید. آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده اید.. آیا از آن آشپزخان برای پختن غذا برای در راه مانده ها و تهی دستان استفاده ای شده است. آیا پرده ای که بر پنجره ها آویخته اید نقشی خدایی بر آن وجود دارد. بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده اید و ردپای خدا را در کجاهای منزلتان می توانید پیدا کنید. اگر هر چهار فرزند شما به بیراهه کشانده شده اند این نشانه آن است که در آن منزل حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگی تان پخش کنید خواهید دید که نه تنها فرزندان شما بلکه بسیاری از جوانان و پیران اطراف شما هم به راه درست کشانده خواهند شد...
يارا ببين هجران ما، اين درد بي درمان ما، اين خار در چشمان ما، اي غايب از چشمان ما
اي جلوه اي در طورما، اي نور اندر نور ما، نور دو چشم کور ما،
عيساي هر رنجور ما، در غربت و مستور ما، پر درد از هجران ما
اي غايب از چشمان ما
مستي عالم مست تو، هستي عالم هست تو، هست همه در دست تو،
دست همه پيوست تو، پيوسته جان پابست تو، گريان تو چشمان ما،
اي غايب از چشمان ما
موسي به قربان شما، عيسي به فرمان شما، يعقوب گريان شما،
يوسف پريشان شما، جان علي جان شما، دستم به دامان شما،
اي غايب از چشمان ما
مولا! زمان شيداييت، جان جهان سوداييت، پيوسته دل ارزانيت،
مجنون تو صحراييت، عالم همه قربانيت، يک گوشه چشمي حاليا،
اي غايب از چشمان ما
يارا سلامت مي کنم، چشمم به راهت مي کنم، ديده سرايت مي کنم،
هر شب صدايت مي کنم، اين جان فدايت مي کنم، اي نازنين پنهان ما،
اي غايب از چشمان ما
من تشنه روي توام، آشفته موي توام، در حسرت کوي توام،
صد ليلي بوي توام، در بند ابروي توام، جانان! به سوي جان بيا
اي غايب از چشمان ما
مستور چون زهراي ما، تنهاي چون مولاي ما، اسرار در سيناي ما،
وي هم نوا با ناي ما، وي اشک طوفان ساي ما، اي کوثر آدينه ها،
اي غايب از چشمان ما
دل ها همه پروانه ات، دل ها همه کاشانه ات، دل ها همه ديوانه ات،
در حسرت پيمانه ات، پوينده راه خانه ات، گر بگذري بر کوچه ها،
اي غايب از چشمان ما
مولا جوابم مي کني، در غم هلاکم مي کني؟ پر اضطرابم مي کني؟
يا خود خطابم مي کني؟ خود انتخابم مي کني؟ تا من بيايم جمعه ها،
اي غايب از چشمان ما
زلف تو و ابروي تو، ماه تمام روي تو، وان حلقه هاي موي تو،
زيبا لب دلجوي تو، مينو شميم کوي تو، وصف بهشت جان ما،
اي غايب از چشمان ما
يارا به راهت مي شوم، جزو سپاهت مي شوم، مست نگاهت مي شوم،
همراز آهت مي شوم، هم اشک چاهت مي شوم، گر بگذري بر ديده ها،
اي غايب از چشمان ما
يارا غبارت مي شوم، چون جان نثارت مي شوم، در انتظارت مي شوم،
دور مدارت مي شوم، من بي قرارت مي شوم، جانم به قربان شما،
اي غايب از چشمان ما
اي همدم باد سحر، در آسمان ما قمر، صد يوسف اندر پشت سر
آيينه خير البشر، يعني امام منتظر، برکش نقاب از ره بيا،
اي غايب از چشمان ما
اي شه امانم مي دهي؟ خود را نشانم مي دهي؟ ملک جهانم مي دهي؟
سوز نهانم مي دهي؟ هم خود زبانم مي دهي؟ تا گويمت مدح و ثنا،
اي غايب از چشمان ما
جانا چراغ دل تويي، اين ديده را ساحل تويي، آواره را منزل تويي،
نور دل غافل تويي، جان مرا قابل تويي، بشنو سلام جان ما،
اي غايب از چشمان ما
هر دم شوي اندر نظر، از بهر تو در پشت در، آيند اصحاب سحر،
جوينده ره بي پا و سر، خواهي بيايي از سفر؟ زيبانگار قرن ها،
اي غايب از چشمان ما
هم جان تو و جانان تويي، امداد بي پايان تويي، شه بيت هر ديوان تويي،
محبوب هر دوران تويي، ارباب صد خاقان تويي، بنما کرم بر اين گدا،
اي غايب از چشمان ما
اي يوسف زهرا بيا، هم ناله با مولا بيا، آواز بعص آسا بيا،
اندر بقيع مأوا بيا، شرب مدام ما بيا، غايب ز جهل بيا،
اي غايب از چشمان ما
اي ساربان جان بيا، اي همره قرآن بيا، اي رونق ايمان بيا،
آب کويرستان بيا، نور شب هجران بيا، وي لولو و مرجان بيا،
اگر بعضي افراد بيمنطق و خود محورند تو همواره مهربان باش.
اگر نسبت به ديگران مهرباني ولي آنها تو را به خودخواهي متهم ميکنند
تو همواره مهربان باش.
اگر فردي موفق هستي ولي در نهايت تعدادي دوست دروغين
به تعدادي دشمن حقيقي به دست آوردهاي
تو همواره بکوش تا موفق شوي.
اگر ساده و يکرنگ هستي و ممکن است ديگران فريبات دهند
تو همواره صادق و يکرنگ باش.
هرآنچه طي ساليان ساختهاي ممکن است فردي در يک لحظه ويران کند
تو همواره در حال ساختن باش.
اگر به شادابي دست يابي ممکن است که ديگران به تو حسادت ورزند
تو همواره شاد باش.
خوبيهاي امروز تو ممکن است فراموش شود تو همواره خوب باش.
بهترين چيزي را که در توان داري به دنيا هديه کن حتي اگر کوچک است
تو همواره بهترينها را هديه کن
در آخر در مييابي هر آنچه هست ميان تو و خداي توست.
ا

ز دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم
و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که میدانم او چه کسی است ...!
با تبريك حلول ماه ربيعالاول و آرزوی سالی خوش يمن و سرشار از موفقيت و سلامت برای شما دوستان و عزيزان.
خدايا!
از خزانه بي كرانت
موهبت تواضع را به من ببخش
تا آنچه مي خواهي شوم.
تو معمار آفرينشي
مرا آن چنان كه ميخواهي بساز.
گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم که رنگم شده زرد
تو عاشق کيستي که هم رنگ منی
آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد
ليوان ز لبت بوسه گرفت و من بوسه ز ليوان
ديدي ز لبت بوسه گرفتم به چه عنوان
آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم .
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم .
از آتش دوزخ نهراسیدیم که آن شب .
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم .
چنديست که بيمار وفايت شده ام
در بستر غم چشم براهت شده ام
اين را تو بدان اگر بميرم روزي
مسئول تويي که من فدايت شده ام
يک بوسه ز لبهاي تو در خواب گرفتم
انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتواني تو ز من دور بماني
چون عکس تو در سينه خود قاب گرفتم
عکس تو رو طاقچه قلب منه
بهترين خاطره عمر منه
دل اگه بخواد بيفته بشکنه
عکستو طوري گذاشتم نشکنه
ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت
ويرانه نه آن است که فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت
مينويسم " د ي د ا ر"
تو اگر بي من و دلتنگ مني
يک به يک فاصله ها را بردار

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا
هرباربه فرشتگان این گونه می گفت:
می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به
سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم ٬ کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی درعرش طنین اندازشد وفرشتگان مه سربه زير انداختن.
خداگفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی ٬ باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو
از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند بود.
خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنیام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد.
بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا زگل
به فصل خزان در نبینی درخت
که بی برگ ماند ز سرمای سخت
برآرد تهی دست های نیاز
ز رحمت نگردد تهی دست باز
مپندار از آن در که هرگز نبست
که نومید گردد برآورده دست
قضا خلعتی نامدارش دهد
قدر میوه در آستینش نهد
همه طاعت آرند و مسکین نیاز
بیا تا به درگاه مسکین نواز
چو شاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ از این بیش نتوان نشست
خداوندگارا نظر کن به جود
که جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بنده خاکسار
به امید عفو خداوندگار
کریما به رزق تو پرورده ایم
به انعام و لطف تو خو کرده ایم
گدا چون کرم بیند و لطف و ناز
نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنبال کردی عزیز
به عقبی همین چشم داریم نیز
عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند زکس
خدایا به عزت که خوارم مکن
به ذل ّ گنه شرمسارم نکن
مسلط مکن چون منی بر سرم
ز دست تو به گر عقوبت برم
به گیتی نباشد بتر زین بدی
جفا بردن از دست همچون خودی
مرا شرمساری ز روی تو بس
دگر شرمسارم مکن پیش کس
گرم بر سر افتد ز تو سایه ایی
سپهرم بود کمترین پایه ایی
اگر تاج بخشی سرافراز دم
تو بردار تا کس نیندازدم
تنم می بلرزد چو یاد آورم
مناجات شوریده ایی در حرم
که می گفت شوریده دلفّکار
الها ببخش و به ذلّم مدار
همی گفت با حق به زاری بسی
میفکن که دستم نگیرد کسی
به لطفم بخوان و مران از درم
ندارد به جز آستانت سرم
تو دانی که مسکین و بیچاره ایم
فرومانده نفس امّاره ایم
نمی تازد این نفس سرکش چنان
که عقلش تواند گرفتن عنان
که با نفس و شیطان برآید به زور؟
مصاف پلنگان نیاید ز مور
به مردان راهت که راهی بده
وز این دشمنانم پناهی بده
خدایا به ذات خداوندیت
به اوصاف بی مثل و مانندیت
به لبیک حجاج بیت الحرام
به مدفون یثرب علیه السلام
به تکبیر مردان شمشیر زن
که مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پیران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
که ما را در آن ورطه یک نفس
ز ننگ دو گفتن به فریاد رس
امید است از آنان که طاعت کنند
که بی طاعتان را شفاعت کنند
به پاکان کز آلایشم دور دار
و گر زلتی رفت معذور دار
به پیران پشت از عبادات دو تا
ز شرم گنه دیده بر پشت پا
که چشمم ز روی سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ یقینم فرا راه دار
ز بد کردنم دست کوتاه دار
بگردان ز نا دیدنی دیده ام
مده دست بر ناپسندیده ام
من آن ذره ام در هوای تو نیست
وجود و عدم در ظلامم یکی است
ز خورشید لطفتت شعاعی بسم
که جز در شعاعت نبیند کسم
بدی را نگه کن که بهتر کس است
گدا را ز شاه التفاتی بس است
مرا گر بگیری به انصاف و داد
بنالم که لطفت نه این وعده داد
خدایا به ذلت مران از درم
که صورت نبندد دری دیگرم
ور از جهل غایب شدم روز چند
کنون کامدم در به روی نبند
چه عذر آرم از ننگ تر دامنی
مگر از پیشاورم کای غنی
فقیرم به جرم گناهم مگیر
غنی را ترحم بود بر فقیر
چرا باید از ضعف حالم گریست
اگر من ضعیفم پناهم قوی است
خدایا ! به غفلت شکستیم عهد
چه زور آورد با قضا دست جهد ؟
چه برخیزد از دست تدبیرمان ؟
همین نکته بس عذر تقصیر ما
همه هر چه کردند تو بر هم زدی
چه قوت کند با خدایی خودی ؟
نه من سر ز حکمت به در می برم
که حکمت چنین می رود بر سرمَ
شادي ندارد آن كه ندارد به دل غمي
آن را كه نيست عالم غم نيست عالمي
![]()
![]()
![]()
مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل. غم من ليك «غمي غمناك است».
الهي ريشههاي غم بسوزند
غم و درد وبلا از دم بسوزند
نبيند كس در عالم روي غم را
همه غمهاي ما با هم بسوزند
![]()
![]()
عيب ايلمه كويونده دولانسام گجه گوندوز
شمعين گرك اطرافينه پروانه دولانسين
مجنون نه برابر منه! صحرالره قاچدي
عشق اهلي اودور، عرصه ده مردانه دولانسين
اغيار ايله ئوز ياريني همدم گورن عاشق!
دوشسون او گرگ، دشت و بيابانه دولانسين
سرخوشليق ايله عمريني صرف ايلمه واحد!
عارف اونا ديرلر كه حكيمانه دولانسين
دلم گرفته اسمون
نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمی تونم فکر نکنم
انگاری کوه غصه ها
رو سینه ی من اومده
آخ دارم باورم میشه
خنده به ما نیومده...
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره در به درم...
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟!
به كسى جمال خود را ننمودهیى و بینم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم
شدهام ز ناله، نالى، شدهام ز مویه، مویى
همه خوشدلند كه مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!
چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟
چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟
شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟!
بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم
نه دماغ این كه از گل شنوم به كام، بویى
ز چه شیخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجدهگاهى، سر ما و خاك كویى
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكین
كه به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|