تبليغاتX
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی
 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت
در این هنگام است که اشک
اولین اثر از وجود زندگی
یاری که از ابتدای تولد با من است
یادی از این دیوانه ی تنها می کند
گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند
یا شاید...
رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!!
نام او را نخواهم گفت
واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی
اکنون, او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد
شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد

یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است
در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند
من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم
یکی را به طلب خاک دادیم
و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد
چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند!
نمی دانم چرا؟!
شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند
گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است
در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند!
او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم...
میان ما عهدی است
در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود
نوشته ای خط زده نمی شود
نفسی در سینه حبس نمی شود
و شاخه ی درختی نمی شکند
شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نا مفهوم
بهای شیرینی زندگی بسیار است!!!
برای آنان که می دانند
شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند
راستی برای که می نویسم؟!
برای که می خوانم؟
نمی دانم!!!
شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند
یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است...
آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند
چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دو رویی و بدی را نمی دانند
جالب است... .
ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند
در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند
یا شاید از صفر بیزارند
آنچه را می جستم, یافته ام؟
آری
ولی در کجا؟
یکی در همین کوچه و دیگری در خواب
دیگر آرزویی ندارم
دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ... این کوچه را ساختند
ولی...
فردایی هست؟
نمی دانم!!!
هیچ کس نمی داند!
پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند.

  نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

واي ي من ميميرمروزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود

به اتاق هتل ،متوجه ميشود كه ان هتل

به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد

به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد

اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و

بدون اينكه متوجه شود نامه راميفرستد .

در اين ضمن درگوشه اي ديگر از اين كره خاكي ،زني كه تازه ازمراسم خاك سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فكركه شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ
كامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چك كند.
اما پس از خواندن اولين نامه غش ميكند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود ومادرش را بر نقش زمين ميبيند ودرهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا مي آيد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين دليل الان رسيدم و همه چيز را چك كردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت .
اميدوارم سفر توهم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه ...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

حكيمي به فرزندش گفت:

هزار پند آموخته ام كه از آن چهارصد پند برگزيده ام و از آن ميان هشت از آن برگزيده ام:

دو  چيز را فراموش مكن اول خدا را دوم مرگ را.

دو چيز را فراموش كن اول كسي كه به تو بدي كرده دوم كسي كه به او نيكي كردي.

و

به خانه اي كه وارد شدي چشمت را نگه دار.

به مجلسي كه وارد شدي زبانت را نگه دار.

به سفره اي كه وارد شدي شكمت را نگه دار.

و به نماز كه ايستادي دلت را نگه دار.

 

پیامبر اکرم(ص((هر چیزی عنوانی دارد) و عنوان

نامه ی اعمال مومن

دوستی و محبت  علی بن ابیطالب (ع) است.

  نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

الهي نمي بيني چشم ترم

الهي....
    نمي بيني چشم ترم  

             آسمانت با من نمي سازد..

                                 چه بايد كرد؟

 

دست بردار ازین هیکلِ غم، كه ز ويرانيِ خويش است آباد.

دست بردار كه تاريك ام و سرد، چون فرو مرده چراغ از دَمِ باد.

دست بردار، ز تو در عجب ام، به دَرِ بسته چه مي كوبي سر.

نيست، مي داني، در خانه كسي، سر فرو مي كوبي باز به در.

زنده، اين گونه به غم، خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل، مي گزم لب به سكوت.

دست بردار كه گر خاموش‌ام، با لب‌ام هر نفسي فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالي‌ست، گرچه خود عمر به چشم‌ام باد است.

رانده‌اندَم همه از درگه خويش، پاي پُر آبله، لب پُر افسوس

مي كشم پاي بر اين جاده‌ي پرت، مي زنم گام بر اين راهِ عبوس.

پاي پُر آبله دل پُر اندوه، از رهي مي گذرم سر در خويش

مي خزد هيكلِ من از دنبال، مي دود سايه ي من پيشاپيش.

مي روم بارهِ خود، سر فرو ، چهره به هم.

با كس‌ام كاري نيست، سد چه بندي به ره‌ام؟

دست بردار !  چه سود آيد بار، از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟

چه اميد از دلِ تاريكِ كسي، كه نهادندش سر زنده به گور؟

مي‌روم يكه به راهي مطرود، كه فرو رفته به آفاقِ سياه.

دست بردار ازين عابرِ مست، يك طرف شو، منشين بر سرِ راه !

  نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

اي عهد طفوليت من باز تو باز آي

اي دوره عيش و طرب و ناز تو باز آي

ايل كئچدي، بهار اولدي خبر يوخ گولوموزدن

گول آچمادي قوزانمادي سس بلبولوموزدن

بايرام گونوموز، ياسلي گورشلرله كئچركن

شادليق نه اوماق بيز آيميزدان ايليميزدن

بير اوشاقليقدا خوش اولدوم اودا يئرگوي قاچاراق

قوش كيمي داغلار اوچوب، يل كيمي باغلار كئچدي

صونرا، بيردن قطار آلتيندا قاليب، اوستومدن

دئيه بيلمم نه قدر سئل كيمي داغلار كئچدي

اورگيمدن خبر آلسان:«نئجه كئچدي عمرون؟»

گوز ياشيملا يازاجاق! «من گونوم آغلار كئچدي»

 

درديم دريـا بيليب درياي عمان آغـلادي

قبريدن‌باش قوزيوب بيچاره لقمان‌آغلادي

هـرطبيبه درديمي ائتديم بيان قان آغلادي

                                             بيرمنه بير نسخيه باخدي مطبين باغلادي

  نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
در اندرون من خسته دل ندانم چیست      که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

در باره ای شخصیت و سخنان شمس تبریزی

راجع به شمس الحق تبریزی و آثار او  حرف ها و سخنان زیادی نوشته اند. این انسان اندیشمند قرن ششم هجری شمسی  انسانی  وانمود میشود که کرامات اش در اقصی جهان اسلام از نسلی به نسلی انتقال یافته و زبانزد عام و خاص است.  زیادتر از همه کس در وصف او مولانا جلال الدین بلخی سخن گفته است. چنانکه دیوان غزلیات این عارف و متصوف جهان اسلام شامل هشصد غزل در وصف شمس تبریزی است. شخصیت شمس الحق تبریزی را می توان در سخنان و اندیشه های انسانی او جستجو کرد که ذیلا قسمتی از آنرا تهیه نموده و برای شما پیشکش میکنیم:

در تصوف و عشق

هر فسادی که در عالم افتاد، ازین افتاد که:یکی یکی را معتقد شد به تقلید یا منکر شد به تقلید.

هفت آسمان و زمین و خلقان همه در رقص آیند آن ساعت که صادقی در رقص آید. اگر در مشرق موسی در رقص بود. اگر محمد در مغرب بود، هم در رقص بود و در شادی.

خویشتن شناسی:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها، روی نیمکت رنگ پریده ی آبی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت
در این هنگام است که اشک
اولین اثر از وجود زندگی
یاری که از ابتدای تولد با من است
یادی از این دیوانه ی تنها می کند
گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند
یا شاید...
رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!!
نام او را نخواهم گفت
واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی
اکنون، او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد
شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد

یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است
در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند
من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم
یکی را به طلب خاک دادیم
و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد
چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند!
نمی دانم چرا؟!
شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند
گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است
در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند، می شنود و می خواند!
او تنهاست، خدا هم تنهاست و من هم...
میان ما عهدی است
در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود
نوشته ای خط زده نمی شود
نفسی در سینه حبس نمی شود
و شاخه ی درختی نمی شکند
شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نا مفهوم
بهای شیرینی زندگی بسیار است!!!
برای آنان که می دانند
شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند
راستی برای که می نویسم؟!
برای که می خوانم؟
نمی دانم!!!
شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند
یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است...
آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند
چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دو رویی و بدی را نمی دانند
جالب است... .
ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند
در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند
یا شاید از صفر بیزارند
آنچه را می جستم، یافته ام؟
آری
ولی در کجا؟
یکی در همین کوچه و دیگری در خواب
دیگر آرزویی ندارم
دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ... این کوچه را ساختند
ولی...
فردایی هست؟
نمی دانم!!!
هیچ کس نمی داند!
پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند.

  نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM