تبليغاتX
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی
 

«يَا فَاطِمَةَ الزَّهرَاءِ(س)»

شهادت مظلومانه اولین شهیده راه ولایت، سبب پيدايش هستي، و علت خلقت انسان، و مادر کونين و اسطوره و الگوي زنان عالمين، دختر رسالت، همسر ولايت و مادر امامت، حضرت فاطمه زهراء(س) را به پیشگاه مقدس و منور منتقم پهلوی شکسته،حضرت مهدی صاحب الزمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) و تمامی شیعیان و محبان  بی بی عالمین تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.

 

پـرپـر شــدن گــلـم بـه چـشــمـم ديـدم
مــن نــالـه او ز پــشـت در بـشـنـيـدم

کَس کرده چنين عمل که درنيمه شب
بر هـمـسر خود، خودم کـفـن پـيچـيدم

 

ياد آن روزي که آتــش
 مي کـشيـد از در زبـانه

بـال و پـر ميزد کـبـوتـر
  در مــيــان آشـــيـــانــه

بـا پـر و بـال شـکـسـته
ديدمش درخون نشسته

من خجـالت مي کـشيدم
 اي خدا! با دسـت بـسته

 يا اميرالمومنيــــــــن روحي فداک                   آسمـــان را دفن‌کردي زير خاک

آه را در دل نـهــــــــان کردي چـرا                    مــاه را در گل نهان کردي چـرا

يا علي جان تربت زهرا کجاست؟                    يـــادگار غربت زهرا کجـاست؟

تا ز نـورش ديده را روشـــــن کنم                    بـر مـزارش شعله‌ها بر تن کنم

آه ازآن ســــاعت که‌آتش درگرفت                   جـــام را از ساقي کوثـر گرفت

ياد پهلـــــــويش نمازم را شکست                   فرصــت راز و نيازم را شکست

آه زهـرا تا ابـــــد جـــــــــاري بود                   دست مـولا تشـــنه يـاري بـود

چون علي شد بي‌کس و بي‌هم‌نفس               گفت يا زينب به فريـــادم برس

  نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
باز هم موسم پرپر شدن گل آمد

باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد

آسمان دل ما ابرى و بارانى شد

ديده را موسم اشك و گهرافشانى شد

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نيست

دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نيست

خون و اشك از دل و از ديده ما مى‏جوشد

فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است

قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند

با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بر محبین آن حضرت تسلیت باد

با تشکر از برادر عزیزم حسن

  نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

  نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 
همسر آینده ام

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است

  نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 
چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند:

سنگ ... پس از رها کردن!

حرف ... پس از گفتن!

موقعيت... پس از پايان يافتن!

و زمان ... پس از گذشتن

منبع: از mohebeyan.blogfa.com

  نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

چهار چيز برگشت ناپذيرند: جمله خارج شده از دهان،

تير رها شده از كمان،

زندگي  و فرصت هاي از دست رفته.

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

 

در جمع ســـــــوزد و پروانه غم خورد

دیوانه دیده ای که به دیوانه غم خورد

ویران نمود خانه دل را نــــــگار من

کس نیست تا ز صاحب این خانـه غم خورد

آخر ببین با مــن چه میکند او ای خدا

در پیش من مــــدام ز بیگانه غم خورد

من خاطرات عشـــــق تو از یاد می برم

شـاید که کمتر این دل دیوانه غم خورد

مستــان چو فارغند ز غم گریه سر کنند

آن چشم را ببین که چه مستانه غم خورد

شد شهـــــره در فسانه همه سرگذشت من

کس را ندیده ام که به افسانه غم خورد

پیمان شکـــــست یار حجازی غمین مباش

كي مســـــــــت از شکستن پیمانه غم خورد

 

تو ماهتاب جمــــــــــالی بتاب دلبر من

تو همدم شــــــــــب تاری بیا بیا برمن

 به حرف مدعیان ترک عشـــق من کردی

چرا شـــــــدی ز بر؟ ای یار زود باور من

 چو سایه از سر من رفتی و ندانی هســـت

امید زندگانی و عشق ســـــایه گستر من

دگر ز هجر ننالم مصـــــــــور عشقت

 خیال روی تو را ســــــاخت در برابر من

 به حســــن خویش نبالی اگر تو را گویم

 چو ماه منی ای یار ماه منــــــــظر من

دمی بپای و مران تند ای ســــتاره صب

میان قافله عشــــــــق گم شد اختر من

 مر ا و بیم ز چشـــــمان آتشین؟ هیهات

تو ســــــنگدل که نترسی ز دیده تر من

به ختده ای لب خود را چو غنچه باز نمای

چه می شود که کنی شاد قلب مضطر من

 حــــجازی این بدن از پای او ندارد باک

خوشــــا که دوست کند پایمال پیکر من

 ز بعد مــــرگ من یک عکس یادگار بمان

ز بعد مــــرگ من یک عکس یادگار بماند

چو بلبلی که ز حیرت به شاخســـــار بمان

مرا کنون که بهار چندم عمر گذشـــــــت

ندانم آنکه دگر چند نوبـــــــــــهار بماند

زمانه نام و نشانم کشــــد به صفحه خاک

نه نام من نه نشــــــــانی ز روزگار بماند

نه سبزی چمن و نی طــــــــراوت نوروز

نه بلبل و گل و ســــــنبل نه جویبار بماند

نه سر بلندی کوه و نه پســـتی در و دشت

نه آن ترانه دلکش ز آبشـــــــــــار بماند

نه خاطرات جوانی نه روزگار فـــــــــراق

نه تلخی شــــــب هجران نه انتظار بماند

نه خنده بر لب شـــیریـن نه عشوه معشوق

نه یاس در دل شـــــــیدای بی قرار بماند

نه تاب در دل مجنون نــــــــه طره لیلی

نه حسن بر رخ آن یار گلعـــــــــذار بماند

نه روزگار سیاه و نه این پریشــــــــــانی

نه آن شکنج ســــــــــر زلف تابدار بماند

نه کاخ ســــر به فلک همچو کوه پابرجای

نه جاه و منصب و شــــاهی نه اقتدار بماند

نه از قفیر نیاز و نه از توانـــــــگر ناز و آز

نه زندگانی بـــــــــس تلخ و ناگوار بماند

نه مال و شوکت و نی حشــــمت سلیمانی

نه سکه های زر و ســـــــیم پر عیار بماند

نه همدمی و نه همسر، نه جـان و نی جانان

نه پیکری و نه این عمر مســــــتعار بماند

نه چون منی به جهان نامراد و افســـــرده

نه کس همیشـــه در این دهر کامکار بماند

 نه کنج خلوت و نی زیســـــتن به گمنامی

نه شمع انجمنی و نه اشـــــــــتهار بماند

هر آنچه هست کم و بیش نیســت میگردد

به غـــــــــــیر ذات توانا که پایدار بماند

  نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده 

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .    فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.

 فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !”

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت:خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .

  نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

 پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم نام او را " زینب" یعنی زینت پدر گذارد. دیگر لقب های حضرت عباتند از :

عقیله بنی هاشم، عقیلة الطالبین ، عقیلة النساء، عقیله قریش،  ام المصائب، زینب كبری، صدیقه صغری،

عالمه غیرمعلمه، عارفه ، عامله، شریك الحسین ، محبوبه مصطفی، زاهده، باكیه.

آنگاه كه خورشید سر بر دوش كوه می نهد و می آرامد ؛

برگ های سبز بر روی هم می لغزند و در سكوتی سبز لبخند می زنند ؛

و چشمه ای آرام و بی صدا ، آهسته می جوشد ؛

او ، همان سپیده صبح ، همان طلیعه آبی ،

با قامتی استوار ، با عزمی راسخ ،

و با روحی عظیم ،

تمام كوچه های پر پیچ و خم شب را ، در می نوردد و گاه ،

" تجدید حیات پدری " و " التیام زخم كهنه عشقی " و " ترمیم دل شكسته مهربان مادری " است كه همیشه در آسمان زندگی اش می درخشد .

از تبار بزرگ زن تاریخ است .

انگار ، كه آگاه به تمام غصه های زمین است .

پشت پنجره هایی كه رو به غروبند ،

هر سحر ، در طلوع نگاه " آذر " گونه ی خورشید ؛

" نسرین " را آرام ، هجا می كند ؛

" با خطبه ای از عشق .

و " ترنمی كه در صدایش موج می زند "

تمام غصه های سنگین از بار غم را می شكند.

" و صدای گامهایش ، كه در پناه نگاه مهتابی ماه ، به گوش باغ می رسد .

تو را . و اندیشه ات را ؛ می برد به " ابدی ترین صفحه تاریخ .

به " برگ عشق و خون .

به نام زینب (س).

او كه در هر برهوتی خونین ،

اشك می بارد ؛ آه می سراید ؛

و با طنین " شیوا " و حزین صحبتش ،

زمین و زمان را ، " بر هر آنچه كه بر برادر گذشته " ، زنده نگاه میدارد .

بر پیكره شبهایی كه از كسالت گنگند ؛ ناله ای از پیچك خمیده به دیوار بر می خیزد .

لبخند است . و او ، نبض زمان را می گیرد و می بیند ،

كه در میلاد سرورش چه با شتاب می تپد .

و " خدای را می ستاییم ، چون تو را برای زمین آفرید .

" زینب " ،

" تو ، از كجاوه ی  بلند ماه ، والاتری " و از " ترجمه ی عمیق عشق ، برتر . 

با كدامین لغزش قلم می توان تفسیرت كرد .  ای بلندای نورانی " .

و ما غرق در دردهایی كه همیشه می سوزاندمان ،

تو را در لحظه هایمان می كاویم .

"ای همیشه نام تو بر جهان تابان " ،

صدای زنگ " كاروان " توست ، كه می لرزاندمان .

دست به استغاثه برداشته ایم و می شنویم ،

صدای گام های خودمانی تری را ، كه از روحمان ، به خودمان ، آشناتر است .

و" پرستار " همان ترجمه عشق ، هجای نور و تندیس الفت و انس .

كه روحی پرستاره دارد و دلی سر ریز از باران ستاره .

همیشه با غربت و غریبی نا آشناست .

چون همیشه زینب ( س) را دارد .

و تو ، همیشه بر پلكانی از نور ،

در فراسوی افق ، پرستار را نظاره می كنی . تا ابد . تا آنجا كه همیشه نور است و روشنی .

  نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

زن مگو مرد آفرین روزگار

زن مگو بنت الجلالُ اخت  الوقار

زن مگو کمتر کنیزش حور عین

زن مگو دخت امیرالمومنین

  نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM