همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی |
ترین ها برای زندگی
سازندهترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.
پرمعنيترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.
عميقترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بيرحمترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.
خودخواهانهترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.
بازدارندهترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.
پوچترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.
سازندهترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.
روشنترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.
ضعيفترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.
تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.
محكمترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.
سميترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.
لطيفترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.
ضروريترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.
سالمترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.
اصليترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.
دوستانهترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.
زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.
زشتترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟
موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.
آرامترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.
عاقلانهترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.
دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سختترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.
مخربترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُلهاي پشت سرت باش.
تاريكترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن كن.
كشندهترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.
صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.
قشنگترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...
رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.
تنهاترين كلمه "گوشهگيري" است، بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي آن...

من به آمار زمین مشکو ک ام
گویند که این شهر پر از آدم هاست
پس چرا این همه دلها تنهاست
یاغفارالذنوب
روزی حضرت عیسی علیهالسلام از صحرایی میگذشت. در راه، به عبادتگاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا میگذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی علیهالسلام و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:
«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمندهام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!»
چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن!»
در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمیکنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!» 1
پینوشت:
1- خزبنةالجواهر/ 647.
زائربارانی ام آقا به دادم می رسی؟
بی پناهم خسته ام تنها به دادم می رسی؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمانه آهوها به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی؟
میلاد اماالرئوف (ع)مبارک باد
التماس دعای فراوان
دلم خون شد از این افسرده پاییز ***از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد *** همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست*** غم او چون غم من جاودانی ست
افق در موج اشک و خون نشسته *** شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است *** نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال ***امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی*** نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده ***سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج ***که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده *** ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک *** به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است *** رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده ***به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است *** حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را *** که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی*** در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه*** دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را ***مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری*** بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید ***کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم ***اگر با او نگویم با که بگویم
فرود اید نگاه از نیمه راه ***که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز ***رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران ***چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن ***در این وادی قدم آهسته تر کن
شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل ***پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خاک ***غبار از چهر گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شستشو کن ***برای ما سعادت آرزو کن
دوستان شرح پریشانی من گوش كنید
داستان غم پنهانی من گوش كنید
قصه بی سرو سامانی من گوش كنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش كنید
شرح این قصه جانسوز نهفتن تا كی ؟
سوختم، سوختم این راز نگفتن تا كی ؟
روزگاری من و دل (او) ساكن كوئی بودیم
ساكن كوی بت عربدهجوئی بودیم
دین و دل (عقل و دین) باخته دیوانه روئی بودیم
بسته سلسله سلسله موئی بودیم
كس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یك گرفتار از این جمله كه هستند نبود
نرگس غمزهزنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشكنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن كس كه خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسكه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كی سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
كه دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش كنم زیر كف پای دگر
بر كف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار كهن هردو یكی ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یكی ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یكی ست
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یكی ست
این ندانسته كه قدر همه یكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی كار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلی كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت كه بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد كه به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر كسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز كشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر كوی دل آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این برود چون نرود
چند كس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به كام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی كه شدی یار چه بی باكی چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
به كه مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه كاری ست مبادا كه ببازی خود را
در كمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو كینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فكاران هستند
غرض اینست كه در قصد تو یاران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفایی نخوری
واقف كشتی خود باش كه پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوی تو رفت
با دل پرگله از ناخوشی روی تو رفت
حاش لله كه وفای تو فراموش كند
سخن مصلحت آمیز كسان گوش كند.
![]()
با شهدامان چه مي کنيم؟!
هفته گذشته پيکر چند شهيد گمنام مهمان برخي دانشگاه هاي کشور شدند و بهانه اي شد براي اين يادداشت و از شهدا گفتن و نوشتن.
ما مدتهاست که پيکر شهدامان را به "خاک" سپرده ايم و بسياري از ما روش و منش شان را به "باد". و يادش گرامي شهيد همت که مي گفت شهدا را نه به خاک که به ياد بسپاريم! دريغا که "ياد" ما تاب در خود سپردن "يادگاري هاي خدا" را ندارد!
شهدا، جاودانه مردمي هستند که نام خاکي خويش فرو مي نهند و نام از خداوند به امانت مي گيرند و خداي را چنان عاشق خود مي سازند که خود "ديه" آنان مي شود و مقرر مي فرمايد که به "بي مرگي" برسند و روزي خوران درگاه او باشند و نوربخش جان و جهان.
از آنان و از حماسه عظيمشان هرچه بگوييم و بگويند کم است اما با شنيدن خبر تدفين پيکر چند تنشان در دانشگاه و ديگر جاها که انگار به سنت و رسمي متداول بدل شده است، بهانه اي يافتم تا آنچه ديرگاهي است بر جانم سنگيني مي کند را بازنويسم.
درست که جنگ بد است و گلوله بد است. اما وقتي به ما تحميل شد، وقتي دشمن آمد که بماند، مردانمان ايستادند تا فصلي به نام "دفاع مقدس" شکل بگيرد و مرام و مسلکي به نام "فرهنگ شهادت" رخ بنمايد و ما يادگاراني به نام "شهدا" را به ارث بريم.
بر اين باورم که شهدا، بيت المال معنوي بشريتند. همان سان که دست اندازي -به قصور يا تقصير- به بيت المال مادي مستوجب جزاست، متعديان به بيت المال معنوي هم بايد تاوان پس دهند.
بر اين گمانم که قرار نيست شهدا ابزار دعواي حضرات شوند. قرار نيست شهدا مايه فخرفروشي برخي از ما شوند. جاي شهدا در قلب اهل قبله است و حرمت نهادن به شهدا، احترام به انسان، اسلام و ايران است.
اين گوي را مي شود به ميدان آورد اما نمي شود با آن بازي کرد!! بازي با اين ميراث ارزشمند، پيامدهاي زيان بار سنگيني دارد. سنگين تر از آنچه در گمان آيد.
عقل مدرن بشر امروزي، در روسيه، انگليس، فرانسه، کره و.. هرجا که جنگي را پشت سر گذاشته، به اين نتيجه رسيده است که بايد حرمت قربانيان وطن را پاس داشت. و ديده ايم و شنيده ايم فضاها و بناهايي را که به احترام آنان تدارک ديده اند تا مهمانان در برابرشان تاج گل نثار کنند و مردم، فداييان وطن را ارج نهند و بدينسان هويت ساخته اند براي خويش.
ما اما، برخي مان، هرچند ناخواسته چنان مي کنيم که شهيد و شهادت به ابزاري مکانيکي در دکان سياست بدل شوند و نقش پيچ و مهره ماشين قدرت را بازي کنند! نه آقايان! نه بزرگان! شما را به خدا چنين نکنيد. بياييد به حرمت شهدا هم که شده، حريمشان را پاس بداريم و بي انديشه آنان را به هر مکان و هر خيابان نياوريم.
خيلي از جبل النورها جواب داده است اما هستند جبل النورهايي که بي چراغ و بي چراغبان مانده اند!
به باور من شهدا با دفن بي حساب و کتاب و بي تدبير در هر پارک و تپه و دانشگاه و کارخانه و... وارد زندگي مردم نمي شوند. "الناس علي دين ملوکهم". وقتي که زندگي مسوولان بوي سنگر و جهاد و شهادت بگيرد، زندگي مردم هم با شهيد و شهادت و شهود آميخته خواهد شد.
شهدا را هرجا که مي خواهيد به خاک بسپاريد اما شما را به خدا نگاهتان را شهيدگونه به زندگي بيندازيد اگر صادقيد.
به خيابانهاي شهرها، به کوخها و به کاخها، به ماشينهاي آخرين مدل و پاهاي پر آبله، به شکمهاي گرسنه، به سفره هاي گناه، به فرصت سوزي ها و بي تدبيري ها، به رانت خواري ها، به رياکاري ها و مردم فريبي ها، به زراندوزي ها و تزويربازي ها، به وطن فروشي هاي از سر حماقت و جهالت، به سپردن ايران به کارنابلدان، به کنار راندن دلسوزان و آگاهان، به هويت فروشي و تلاشي فرهنگي و به هزار کوفت و زهر مار ديگر نگاه کنيد. چقدر اين زندگي ها با فرهنگ شهادت فاصله دارد؟
قرارمان عدالت بود. عدالت! اما؟... من شرمنده ام. به خدا قرارمان اين نبود که امروز بعضي هامان مي کنيم. هتلهاي چند ميلياردي و برجهاي آنچناني در کنار کارتن خوابها، رزمندگاني که امروز کنار خيابان به گدايي ناچارند و اصالتهايي فراموش شده! چه جوابي داريم براي شهدا؟ حتي چه جوابي داريم براي شهداي زنده؟ جانبازاني که ابراهيم وار هشت سال در آتش نمروديان سماع کردند و خم به ابرو نياوردند. خوب جنگيدند و کم نياوردند اما امروز انگار جايمان را تنگ کرده اند! رادمرداني که تاريخ به احترامشان به پا خواهد خواست اما ما مي گوييمشان که: "چرا رفتيد؟ مگر ما گفتيم برويد که منتش را سر ما مي گذاريد؟". جانبازاني که به اندازه "سفره" هاي بي حساب و کتاب بعضي از ما، "سرفه" هاي با حساب و کتاب دارند. ما مدتهاست که برادران شهيد و جانبازمان را يوسف وار به چاه فراموشي سپرده ايم.
از پيکر پاک شهدايمان، پيکهاي تبليغاتي نسازيم. باور کنيم و به همه بباورانيم که شهيد حرمت دارد.
اماممان گفت که "شهدا چشم و چراغ اين ملتند" و زهي تأسف که ما فقط اين جمله را به عنوان تزييني بر بالاي نامه هاي اداري مان به کار گرفته ايم!!
بياييد شهدا را در همان مزارها و بهشتهاي شهداي شهرهامان دفن کنيم اما از گلدسته هاي زندگي مان اذان فرهنگ شهادت بگوييم. شهدا را به خاک بسپاريم اما غبار خاک از جامعه مان بگيريم که بي گمان در اين مسير مسوولان بايد پيشگام باشند. و صد البته اين پيشگامي به شعار خدمت دادن و نان از شهادت خوردن نيست! به تظاهر و عوامفريبي نيست! به سخن گفتن از عدالت و ساده زيستي و جهاد، و در عمل با بي برنامگي و بي تدبيري شهر و کشور را به عقب راندن نيست! که شهدا از وطن خويش با جان خود دفاع کردند و حاضران بايد با تدبير خويش از مام وطن پاسداري کنند.
(یادداشت پیشینم با عنوان "با شهدامان چه می کنیم؟" بیرون از تصور صاحب این قلم، با توجه ارزشمند خوانندگان این پایگاه رو به رو شد و تعداد بازدیدکنندگان، نظرات مندرج در کنار متن و نیز تماس دوستان کاشانی که مرا می شناسند خرسندم ساخت. خرسندی نه از آن رو که متنی خوانده شده است بلکه از آن جهت که توجه، علاقه و دغدغه نسبت به "شهید" و "شهادت" بسیار است. هنوز احساس دین نسبت به شهدا در میانمان جاری است. هنوز هرم نفسهای آن زندگان جاوید را حس می کنیم. هنوز می خواهیم حرمتشان را پاس بداریم -هرچند که در روشهایمان تفاوتهایی است- و هنوز... و پیوند خوردن این بازخوردها با سالروز شهادت حسین فهمیده و روز بسیج دانش آموزی بهانه ای شد تا بازهم در این مقوله سخن دل بازگویم.)
الف) جنگ بد است. گلوله بد است. تفنگ بد است. خشونت بد است. ما هیچگاه خواهان جنگ نبوده ایم. به آن علاقه ای نداشته ایم. تقدیسش نکرده ایم.
اما آن هنگام که جنگ به ما تحمیل شد، دشمن به خانه ما آمد و آمد که بماند، چه باید می کردیم؟ چه می شد کرد در برابر اویی که واژه هایش از جنس سرب و گلوله بود؟ چه می شد گفت به اویی که گوش بر حقیقت بسته بود و چشمش را طمع به خاک همسایه پر کرده بود و تنها زبان اسلحه را می فهمید؟
ایستادیم و جنگیدیم. می دانستیم که جنگ بد است و ستیز با برادران مسلمان خویش را ناخوش می داشتیم اما دشمن تنها با چنین ادبیاتی سخن می گفت و ما را چاره ای نبود جز اینکه با او به همان زبان سخن بگوییم و بر سر جایش بنشانیم. پس چنین کردیم و زمینگیرش ساختیم.
هنوز هم بر همان باوریم که جنگ بد است و ستیزه جویی ناپسند. هنوز هم به این حقیقت باورمندیم که تنها زمانی تفنگها میدان دار می شوند و صدای گلوله ها حرف آخر را می زند که مردمی، جامعه ای، جهانی، توان سخن گفتن نداشته باشد و حرفی برای عرضه نیابد. زمانی که به فقر کلمه و قحط سالی واژه و اندیشه دچار باشد و از گفت و گو بگریزد. که اگر سخنی و باوری برای عرضه باشد، نیازی به برخورد نیست و اینقدر گلوله تکثیر نمی شود.
ب) جنگ بد است اما آدمهای ما در جنگ خوب بودند. خوب زندگی می کردند. خوب دل می بریدند. خوب می رفتند. زیبایی های جنگ به آدمهایش بود که در سر هوای دفاعی مقدس از دین و میهن و ناموس داشتند نه خود جنگ.
ما جنگجویان حرفه ای که هواخواه جنگ و خونریزی باشند نداشتیم. رزمندگان ما برای دفع تجاوز و رسیدن به صلح می جنگیدند و برای پاسداری و نگاهبانی از استقلال، آزادی و عظمت ایران. رزمندگان ما خوب بودند، خوب. شیران جبهه بودند و مظلومان شهر. سروها و شمشادهایی که از هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد بودند و نمی رفتند که روزی به خاطر رفتنشان بر ماندگان فخر بفروشند و ادعای طلب کنند!
و چه قصه پر غصه و تلخی است اینکه برخی از ما، به گمان باطل خویش، رخت کوتوله ها بر تن شمشادقدان می پوشانیم و به تقاص کوته قامتان تلاشگر برای فتح نقاط قدرت خیز(1)، تبر می شویم و بر قامت شمشادها می کوبیم!!
شهدایمان گذاشتند و گذشتند و بر خاک جاماندگانشان نیز می سوزند اما نمی سوزانند!
پ) جنگ بد است اما مایه تمیز کوچک از بزرگ است. جنگ بود که حسین فهمیده ها را به ما شناساند و دانستیم که مام میهن از این بزرگ مردان بسیار دارد. ایران زمین نامش بلند باد که هیچگاه از زایش شیرمردانی اینچنین ناتوان نبوده است.
حسین فهمیده مرا به یاد قاسم ابن الحسن(ع) می اندازد. آن نوجوان کربلا که در شب عاشورا در پاسخ به پرسش عمویش که می گفت: "مرگ را چگونه می بینی؟" سخنی عجیب ارایه داد. او می توانست بگوید: "بالاخره که همه می میریم"، "سرانجام که باید رفت"، "به مرگ و معاد اعتقاد دارم"، یا... اما در پاسخی ارزشمند و ماندگار گفت: "شیرین تر از عسل"!
این جمله، جان ارزشمند و همه سرمایه نوجوانی است که آن را کریمانه پیشکش حق می کند. و فهمیده نیز چنین بزرگ و از تبار قاسم بود. فهمیده ها نه جنگجوی حرفه ای و نه حتی سرباز بودند. نوجوانانی بودند که با بانگ خوش "هل من ناصر ینصرنی" به کربلا کشیده می شدند.
یاد عشاق جمارانی به خیر یاد قاسم های ایرانی به خیر
ت) جنگ بد است اما فرهنگ شهادت و مرام بسیجی را به ما شناساند. بزرگ مردانی را که به قصد نیامدن می رفتند و بر این باور بودند که برای ماندن فردا، امروز باید شهید شد، به ما شناساند.
بسیجی ریشه داشت. ریش عاریتی نمی گذاشت که به اندک نسیمی بر باد رود! بسیجی کارنامه ای هشت ساله دارد با نمره بیست ولی عکس خود را با این کارنامه چاپ نمی کند و برای خودش پیام تبریک نمی فرستد!
چقدر در اشتباهند آنها که "دیگران" را در قامت بدلی دیدند و سپس بسیجی را خشونت طلب، قدرت طلب، طلبکار، بهره جو و... خواندند. بسیجی چنین نبود و نیست. این دروغی است آمیخته با ریا. یادش نیک باد آیت ا... بروجردی که وقتی از خبر از دزدی طلبه ای به او دادند، به حضورش طلبید و عمامه از سر او برداشت و گفت: "این را هم از ما دزدیده بود"! یعنی وقتی خواستند وصله ناجور را به دامن روحانیت بچسبانند، بی آنکه جماعت را به کینه ورزی، توطئه و تخریب متهم کند، به همگان آموخت که آنکه در لباس مقدس خیانت می کند، دزدی است که نباید از او دفاع کرد و باید به صراحت طردش کرد.
و با این آموزه است که به گمانم آنکه در لباس بسیج بر خلق خدا خشونت می ورزد بی آنکه بر پایه قانون و به دنبال اجرای قانون باشد، و آنکه به بسیج به چشم یک فرصت برای دسترسی به نعمات و انباشت زر و زور می نگرد، بسیجی نیست. بسیجی مهربان ترین مردم است که روزی جانش را به پاسبانی از این خاک و این مردم بر کف گرفت. او اسطوره ای فرادست نیست بلکه اسوه ای است در دسترس.
بسیجی می جنگید. خوب هم می جنگید تا پای جان اما همو وقتی که دشمن را زخمی می یافت، از جان خود برای سلامتش مایه می گذاشت. جنگ او بر اساس قانون دین بود و ایثارش هم بر اساس قاعده مهر. پس چگونه می توانند بعضی ها که این نام نیک و فرهنگ ناب را به عملکردهای افراطی و خشن خود بیالایند؟
بسیجی عشقش ایران است و به سرافرازی اسلام می اندیشد. بسیجی همان کس است که در ورزش از جان مایه می گذارد، در درس و مدرسه با همه کمبودها می سازد و پیش می رود، بی ادعا و استوار در هر کاری که شاغل است تلاش می کند، به بومی کردن دانشها می اندیشد. او عاشق است و مهربان و به سان همه عشاق خودش را همیشه بدهکار می داند.
بسیجی بزرگی است که همه داشته هایش را به میدان می آورد تا فضیلتها و آرمانهای انقلاب را پاسبانی کند و تا آخر می ایستد. همین است که لباس بسیجی برای بعضی قامتها خیلی بزرگ است. نمی شود لباس بسیجی را کوتاه کرد تا اندازه قد و قواره برخی ها شود!
بسیجی چفیه می انداخت اما چفیه اش گاهی سفره نانش بود و گاهی سجاده نمازش و گاهی نیز حوله و یا زخم بندش. او چفیه از روی ریا به گردن نمی انداخت! او به اقتضای جنگ لباس خاکی می پوشید و امروز در هر لباس و جایگاهی که باشد، وظیفه شناس ترین، منظم ترین، خوش خلق ترین، صادق ترین و مهربانترین است. بی آنکه از او کارت شناسایی طلب کنید می توانید به چنین صفاتی بازشناسیدش! چرا که او تجسم یک مسلمان است.
پس نگوییم که فلانی چه کرد و آن دیگری چه می کند. برای ما در واژه نامه معرفت، در برابر کلمه بسیجی چنین تعاریفی نگاشته اند. به باور من هرکس که با این تعاریف نمی خواند، هرکه باشد و هرجا که باشد بسیجی نیست.
دست نوشته های برادرمان را در وبلاگشان معرف حضور دوستان و خوانندگان عزیز
http://www.jonbesh.parsiblog.com/
رنجها از دوست دیدم طعنه از دشمن شنیدم
دشمنم هرگز نفمهد آنچه من از دوست دیدم
من عاشق هیچ كس نیستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش كردن به صدای دلنشین موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنیر و سبزی... آه كه چه حالی دارد. میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد. عاشق دلباختن با یك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض های خفته ام. عاشق بوسیدنم. عاشق گریستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل های شكسته ام. عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ. من عاشق صدای مادرم هستم. عاشق آرامشی كه به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزی من خواهم نواخت. غم های دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشید. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یك عاشق دل شكسته ام. شاید این برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم. به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم. از احساس خوب و ....................
امروز میخواهم از صدای دل در سایه اشکهایم چند کلامی گفته باشم ، صدای دلهایی که کاش فریاد می شدند ، دلهایی که گرچه گرفتار بودن مانده اند اما همیشه انتظار را منتظرند ، احساس عجیبی دارم ، احساسی که میدانم تو را نیز هر چند صباحی ، آماج تیرباران اشکهایش کرده است ، احساس دلگرفتگی ، دلتنگی ، دلواپسی ... احساسی که انگار گلبوته ای است که یکسال آبش نداده اند ، احساس غروب آرزوها ، غربت دیدارها ، چه میگویم ... ؟ دلم از دلهایی گرفته که چشمها را می نوازند اما هزاران خنجر در پشت سر دارند ، حرفهایی که سبدها واژه قشنگ در کوله بارشان به امانت گرفته اند ، اما زخمها را هیچگاه مرهم نبوده اند ... آری دلم از دورنگی ها گرفته ، دلم از آنها گرفته که دنیا را میعاد نقش بازی انسان میدانند حال آنکه نقاشی ها را هیچگاه نفهمیده اند ... دلم از آنها گرفته که دوست نبوده اند اما دوستی ها را ارث همه وجود خود میدانند ... چرا اینگونه ایم
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال ...
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال...
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت...
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را.
آن نظر بازی؛ آن اسرار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من، از تکرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو
همنشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بود که جان شد با منو
ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی.
اینچنین آغاز شد دلبستگی...
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ،ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد.
گفتمش
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو زورق بان شوی، دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
گفت
گفت درعشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم ،بدان
شوق وصلت را به سر می دارم، بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان.
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
روزگار
روزگار، اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت.
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت.
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت .
آخراین قصه ،هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس .
یار ما را از جدایی غم نبود.
در غمش، مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود.
سهم من ازعشق ،جز ماتم نبود .
بامن دیوانه، پیمان ساده بست.
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست.
بی خبر، پیمان یاری را گسست.
این خبر ناگاه پشتم را شکست.
آن کبوتر عاقبت از بند رست.
رفت و با دلداری دیگر عهد بست .
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست.
عاشقان راخوشدلی تقدیر نیست.
با چنین تقدیر بد، تدبیرنیست .
ذره ذره آب گشتم کم شدم .
آخر آتش زد دل دیوانه را .
سوخت بی پروا پر پروانه را.
عشق من
عشق من. از من گذشتی خوش گذر.
بعد از این حتی، تو،اسمم را نبر
خاطراتم را، تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند.
عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود
عشق دیرین گسسته تار وپود.
گر چه آب رفته، باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود.
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز؟
عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز؟
دانه ها را باید از نو کاشت آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد، رنج می باید برد دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
جام دلهامان را.
مالامال از یاری.
غمخواری.
بسپاریم به هم بسرائیم به آواز بلند شادی روی تو!ای دیده به روی تو شاد! باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان و گلباران باد!
(فریدون مشیری)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|