همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی |
روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
دير گاهي است که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آينه زمن بي خبر است
که اسير شب يلدا شده ام
من که بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخ ها شده ام
کاش چشم مرا خاک کنيد
تا نبيند که چه تنها شده ام...
به قلم: حميد کارگر ، در دسته: حرف دل
قسمت؟!
آمده بود براي خداحافظي و طلب حلاليت. شادماني و شعف در چهره اش موج ميزد.
- کجا به سلامتي؟
- ان شاء الله کربلا
- کي؟
- دو روز ديگر
- قبول باشه.
از اتاق که بيرون رفت، گفتيم: "باز هم خدا خيرش بدهد که ما را قابل دانست براي خداحافظي. مديران که ما را لايق نميدانند. نيازي نيست از کسي حلاليت بخواهند. آسوده ميروند و راحت باز ميگردند و اين ماييم که بايد به دستبوس و زيارت قبولشان برويم. اما او که کارمندي ساده و بي منصب و مقام است، اينطور متواضعانه حلاليت ميطلبد."
چند روز بعد، هنوز در اداره بود.
- نرفتيد؟
- هنوز نطلبيده! چند روزي تأخير داريم.
"حمله تروريستي به کاروان زايران ايراني در عراق".
اي بابا! باز هم انفجار. باز هم خشونت و کشته و زخمي پرشمار. اين عراقيها پس کي قرار است روي آرامش ببينند؟ کاروان ايراني؟ نکند خانم عبداللهي...
نشستم پاي اينترنت. اسامي مجروحان را در خبرگزاريها ميجستم. خدايا خودش است. زهرا عبداللهي. به کرمانشاه منتقل شده. کاش او نباشد. هر که باشد، هر ايراني که باشد، اصلاً هر انساني که باشد، بد است. کشته شدن بد است. خشونت بد است. بمب و گلوله نفرت بار است. اما عادت داريم که بگوييم آخر چرا او؟
و الآن که به اداره آمدم، گمان بد به يقين بدل شد. فجيع تر از آنچه ميپنداشتم. خودش بوده است. بيهوش در سي سي يو. با بدني پر ترکش. با دستاني... با فرزنداني چشم به راه. با مادر و خالهاي که در همان حادثه به شهادت رسيده اند. و نه تنها او، که خانواده و نزديکان يکي ديگر از همکارانمان نيز.
چه روزگار تلخي است:
"و زماني شده است
که به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست!"
خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟
مرا بيآنكه خود خواهم اسير زندگي كردي.
خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در
اين دنيا چه دشوار است.
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است
و از احساس سرشار است.
دوستان بزرگوار
پرودگار عالميان، لطفش را قرين ما ساخت تا زائر كوي پاكان و صالحان درگاهش در سرزمين عراق شويم. خرسند بوديم كه پا در دياري ميگذاريم كه هنوز خاطره كربلا و نينواي سال 61 هجري را در خود دارد و هنوز نشانههاي بسياري از امامان معصوم شيعه را به يادگار نگاه داشته است.
دريغ كه كوتاه انديشان و مردم ستيزاني كه جز زبان خشونت و گلوله را نميفهمند، باز با انفجاري ديگر، زمين عراق را به خون آغشته ساختند و اين بار كاروان زائران ايراني و همراهان من بودند كه در برابرم جان باختند.(مادرعزیزم و دو خاله و پسرخاله مهربانم)
در ايامي كه مهمان بيمارستان و بستر بودم، لطف شما دوستان بود كه مرهمي بر زخمهاي جسم و روحم بود و آرامش بخشي اندوه فراق بستگانم.
شايسته است كه سپاس و احترام خويش را نثار همه شما كنم كه تسليبخش بنده بوديد و از خداي خوبيها پايان خشونت و نيل به آرامش و عظمت دنياي اسلام در پرتو عنايات حضرت وليعصر (عج) را آرزو ميكنم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|