تبليغاتX
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی
 

روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس


یار ما را از جدایی غم نبود٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود


با من دیوانه پیمان ساده بست٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

دير گاهي است که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آينه زمن بي خبر است

که اسير شب يلدا شده ام

من که بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

کاش چشم مرا خاک کنيد

تا نبيند که چه تنها شده ام...

  نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
5/2/1388
9:58 صبح

قسمت؟!

به قلم: حميد کارگر ، در دسته: حرف دل

قسمت؟!

 آمده بود براي خداحافظي و طلب حلاليت. شادماني و شعف در چهره اش موج مي‏زد.
    -         کجا به سلامتي؟
    -         ان شاء الله کربلا
    -         کي؟
    -         دو روز ديگر
    -         قبول باشه.
از اتاق که بيرون رفت، گفتيم: "باز هم خدا خيرش بدهد که ما را قابل دانست براي خداحافظي. مديران که ما را لايق نمي‏دانند. نيازي نيست از کسي حلاليت بخواهند. آسوده مي‏روند و راحت باز مي‌گردند و اين ماييم که بايد به دست‏بوس و زيارت قبولشان برويم. اما او که کارمندي ساده و بي منصب و مقام است، اين‏طور متواضعانه حلاليت مي‏طلبد."
چند روز بعد، هنوز در اداره بود.
    -         نرفتيد؟
    -         هنوز نطلبيده! چند روزي تأخير داريم.
"حمله تروريستي به کاروان زايران ايراني در عراق".
اي بابا! باز هم انفجار. باز هم خشونت و کشته و زخمي پرشمار. اين عراقي‏ها پس کي قرار است روي آرامش ببينند؟ کاروان ايراني؟ نکند خانم عبداللهي...
نشستم پاي اينترنت. اسامي مجروحان را در خبرگزاري‏ها مي‏جستم. خدايا خودش است. زهرا عبداللهي. به کرمانشاه منتقل شده. کاش او نباشد. هر که باشد، هر ايراني که باشد، اصلاً هر انساني که باشد، بد است. کشته شدن بد است. خشونت بد است. بمب و گلوله نفرت بار است. اما عادت داريم که بگوييم آخر چرا او؟
و الآن که به اداره آمدم، گمان بد به يقين بدل شد. فجيع تر از آنچه مي‏پنداشتم. خودش بوده است. بيهوش در سي سي يو. با بدني پر ترکش. با دستاني... با فرزنداني چشم به راه. با مادر و خاله‏اي که در همان حادثه به شهادت رسيده اند. و نه تنها او، که خانواده و نزديکان يکي ديگر از همکارانمان نيز.
چه روزگار تلخي است:
                              "و زماني شده است
                              که به غير از انسان
                              هيچ چيز ارزان نيست!"

  نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟


مرا بي‌آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي.


خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در

اين دنيا چه دشوار است.


چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است

 

و از احساس سرشار است.


 

  نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

دوستان بزرگوار

 پرودگار عالميان، لطفش را قرين ما ساخت تا زائر كوي پاكان و صالحان درگاهش در سرزمين عراق شويم. خرسند بوديم كه پا در دياري مي‌گذاريم كه هنوز خاطره كربلا و نينواي سال 61 هجري را در خود دارد و هنوز نشانه‌هاي بسياري از امامان معصوم شيعه را به يادگار نگاه داشته است.

دريغ كه كوتاه انديشان و مردم ستيزاني كه جز زبان خشونت و گلوله را نمي‌فهمند، باز با انفجاري ديگر، زمين عراق را به خون آغشته ساختند و اين بار كاروان زائران ايراني و همراهان من بودند كه در برابرم جان باختند.(مادرعزیزم و دو خاله و پسرخاله مهربانم) 

در ايامي كه مهمان بيمارستان و بستر بودم، لطف شما دوستان بود كه مرهمي بر زخمهاي جسم و روحم بود و آرامش بخشي اندوه فراق بستگانم.

شايسته است كه سپاس و احترام خويش را نثار همه شما كنم كه تسلي‌بخش بنده بوديد و از خداي خوبيها پايان خشونت و نيل به آرامش و عظمت دنياي اسلام در پرتو عنايات حضرت ولي‌عصر (عج) را آرزو مي‌كنم.

  نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM