تبليغاتX
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی
 

لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،دلت توی حلقه های موی من است.
نمیخواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی موّاج لیلی را نمیخواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای ِعسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزارسال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دست هایم پل است. پلی که مرا به و می رساند. بیا و از این پل گذز کن.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام.آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
اسب سرکش اما در سینه ی لیلی نبود.

  نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM