همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی |
امروز میخواهم از صدای دل در سایه اشکهایم چند کلامی گفته باشم ، صدای دلهایی که کاش فریاد می شدند ، دلهایی که گرچه گرفتار بودن مانده اند اما همیشه انتظار را منتظرند ، احساس عجیبی دارم ، احساسی که میدانم تو را نیز هر چند صباحی ، آماج تیرباران اشکهایش کرده است ، احساس دلگرفتگی ، دلتنگی ، دلواپسی ... احساسی که انگار گلبوته ای است که یکسال آبش نداده اند ، احساس غروب آرزوها ، غربت دیدارها ، چه میگویم ... ؟ دلم از دلهایی گرفته که چشمها را می نوازند اما هزاران خنجر در پشت سر دارند ، حرفهایی که سبدها واژه قشنگ در کوله بارشان به امانت گرفته اند ، اما زخمها را هیچگاه مرهم نبوده اند ... آری دلم از دورنگی ها گرفته ، دلم از آنها گرفته که دنیا را میعاد نقش بازی انسان میدانند حال آنکه نقاشی ها را هیچگاه نفهمیده اند ... دلم از آنها گرفته که دوست نبوده اند اما دوستی ها را ارث همه وجود خود میدانند ... چرا اینگونه ایم ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|