تبليغاتX
سحر بلبل حکایت با صبا کرد - خداوندا
 
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی، چه شود تورا که من هم برسم به آرزویی
 

خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟


مرا بي‌آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي.


خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در

اين دنيا چه دشوار است.


چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است

 

و از احساس سرشار است.


 

  نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM